لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.
گل ها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بردارد.

از نوشنه های پر تکلف شعرای پر از رمز و راز که توشون پر از عاشقای دوروغین خستم
دیگه نمی خوام شعر بنویسم داستان بگم و خودم و دیگران رو ببرم به دنیایی که دوامی نداره.
کلمات مثل ماهی مرده ای که روی سطح آب شناوره توی ذهنم خودشون رو به دست امواج
گنگ سپردن.
نمی دونم با این وضع تا کجا می شه پیشرفت.خیلی ها می گن بدون عشق نمی شه.
می گن آدم بدون عشق به هیچ جا نمی رسه فقط مثل کسی که اسمش اسکندر نبود
روی یه وجب اکنونش می ایسته و در جا میزنه.
خیلی وقته سعی می کنم این فرضیه رو به خودم ثابت کنم ما این حرف ساتر رو نمی تونم
نادیده بگیرم که میگه انسان محدود کننده ی انسانه و برای همین در عشق بین دو انسان
هر فرد دیگری رو از خود بودن باز میداره و حالت فاعلی اون رو به مفعولی تبدیل می کنه.
شاید بگین پس عشق به خدا چی می شه؟
نمی دونم ولی من از این عشق هم میترسم. دوستش دارم اما نمی تونم عاشقش باشم
وقتی من خاکی هنوز عشق زمینی رو تجربه نکردم چه طور می تونم از عشق ملکوتی به کمال برسم؟

آرش گفت:زمین کوچک است.تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم.
به آفرید گفت:بیا عاشق شویم جهان بزرگ خواهد شد،بی تیر و کمان.
به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره؛کمانش دلش
بود و تیرش عشق.
به آفرید گفت:از این کمان تیری بینداز،این تیر،ملکوت را به زمین می دوزد.
آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت.
آرش می گفت:جهان به عیاران محتاج تر است تا عاشقان.وقتی که
عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری.اما
وقتی عیاری ،خودت تیری؛پرتاب می شوی؛تا جهان برای دیگران وسعت
یابد.
به آفرید گفت:کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان.
آن گاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد.
و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره.
و تیری انداخت.تیری که هزاران سال است می رود.
هیچ کس اما نمی داند که اگر به آفرید نبود،تیر آرش این همه دور نمی رفت!

روزگاری هر شب به هنگام خواب مدت ها در بسترم به ژرفای تیره فام که هیچ ستاره ای در آن وجود نداشت، خیره می شدم و آهسته آهسته با آسمان بدون ستاره رازو نیاز می کردم و همراه با اشک های غریبانه ام به سرزمین بی پایان رویاها قدم می گذاشتم.
اما همه این رازو نیازهای غریبانه مال چند سال پیش بود. سال های حسرت آلود تنهایی، سال های غمگین و زشت بی همزبانی.
دل من مدتی است که همچون ستاره ای در سینه سیاه شب می درخشد، ستاره ای که مونس و همراز تنهاییم است و بر چهره ام لبخند می زند ...
لبخندی عاشقانه ...

اسمش اسکندر نبود؛اما دنبال آب حیات می گشت.شنیده بود که
خضر،آب حیات را پیدا کرده است و شنیده بود که ادریس و الیاس
جاودانگی را به دست آورده اند.
اما از آن خبر ها که او شنیده بود حالا هزار سال می گذشت.دیگر
نه کوه قافی مانده بود که پس و پشتش را بگردد؛نه غار ظلماتی که
او درونش را بکاود.
حالا او در زمینی زندگی می کرد که هیچ کس نه به مرگ فکر می کرد
نه به زندگی و نه به جاودانگی.
اما او هم به مرگ فکر می کرد و هم به زندگی و هم به جاودانگی؛و
می دانست مرگ را و زندگی را می شود در زمین پیدا کرد،جاودانگی
را اما نه.او ولی در جستجوی همین بود،همین جاودانگی که نمی شد
پیدایش کرد!
از پشت سر اگر می رفت دیوار های دیروز بود.از پیش رو اگر
می رفت دروازه های بسته ی فردا.اما او روی یک وجب اکنونش
ایستاده بود و فکر می کرد که چطور می شود از برج و باروی بلند
این زمین بالا رفت.
او هر روز از دیوار های زمان بالا می رفت و هر بار مأیوسانه
می افتاد.روزی اما بالا رفت و دیگر نیفتاد و توانست آن طرف دیوار
را ببیند،آن وقت بود که چشمش به جاودانگی افتاد که تلاش می کرد
از دیوار های زمان بالا بیاید.
جاودانگی ملتمسانه دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:دستم را
می گیری؟مرا با خودت به آن طرف می بری؟آن جا که همه چیز
پایان می پذیرد؟...آیا تو هیچ وقت درد جاودانگی را چشیده ای؟!...

محبوبم ، تویی که نخواستی عشق را باور کنی. بعد از رفتنت به اندازه دل تمام عاشق های دنیا تنهایم. هنوز هم نمی دانم چرا نخواستی باور کنی که دوستت دارم. می خواهم بدانی که بعد از تو زندگی چقدر برایم بی معناست و یاد تو تنها دلخوشی من در این دنیاست. کاش می دانستی که در دلم چه غوغایی بر پاست. کاش می بودی و می دیدی که آتش عشق تو چطور تمام زندگی ام را نابود کرد و دلم این سوختن را می پرستد. لحظه ای مرا یاد کن. عشقم را باور کن. به گذشته ها فکر کن. به نگاه عاشقم. به دل بی قرارم برگرد و ببین که چه غریبانه به انتظارت نشستم :
دیوانه ترین عاشق دنیا من هستم



